عجب صبری خدا دارد



مونا شریعتی

مونا دختر دکتر علی شریعتی می گوید:

سال 56 وقتی که 6 ساله بودم معنای آن شعر سال پیش را که پدرم می خواند دریافتم:
در میان طوفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان
باید بگذشت از طوفان ها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که بر فروزم آتشها در کوهستان ها
شب سیاه سفر کنم
ز تیره ره گذر کنم
...
هنگامی که در تابستان 56 پس از شهادتش به سوریه رفتیم،در آن ازدحام عجیب ایرانی و عرب و مبارزین فلسطینی با آن چپیه های مرموز دریافتم که اتفاقی افتاده است.احساس کردم که دیگر پدر مسافرت نیست،بیمارستان نیست، زندان نیست و احتمالا دیگر نخواهد آمد.
از مادم که آن روز ها یک قهرمان دردمند بود ، و سعی می کرد مرا کمتر ببیند پرسیدم:پدر کجاست؟    مسافرت است؟ گفت :آره گفتم بیمارستان است؟ گفت: آره ! با ذهن کودکانه ام حقیقت دردناک پشت این دروغ را دریافتم.

کاغذی خواستم با مدادی که یکی از دوستان به من داد.بابا علی را کشیدم،کله اش را با چند عدد مو بر آن و دهان و چشمان همیشه خندانش را.

در حرم حضرت زینب(ع) به من گفتند آن چمدان چوبی پدرت است روی آن بگذار . رفتم . گذاشتم...
مردم گریستند،فهمیدم چه شده . دیگر از کسی نپرسیدم و تا سالها نخواستم که بپرسم. فقط یک بار خواهرم سارا گفته بود:بعضی ها همیشه هستند هر چند که با ما نباشند...همین کافی بود،چون باباعلی همیشه بود!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

دروغ

دلم به حال چوپان دروغگو میسوزد،


 بیچاره دو بار بیشتر دروغ نگفت و رسوا شد


 ولی ما هنوز صادقترینیم


دکتر علی شریعتی

 

نان

 

دموکراسی می گوید: رفیق، حرفت را خودت بزن،

نانت را من می خورم.

 

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،

حرفت را من می زنم.

 

فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم،

حرفت را هم من می زنم

و تو فقط برای من کف بزن ...

 

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،

حرفت را هم خودت بزن

و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.

 

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده

و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،

اما آن حرفی را که ما می گوییم بزن!

 

 



جمعه سی و یکم تیر 1390 |